ملا خليل بن غازي القزويني

19

صافى در شرح كافى (فارسى)

اعتبار تغليب ارض و سماء است ، يا به اعتبار « بُقْعة » است . و قول امام : وَلَمْ تَجُزْ هُنَاكَ فَتَعْرِفَ مَا خَلْفَهُنَّ اشارت است به اين كه اگر فكر مىكردى ، مىشناختى صفات صانع عالَم را به براهين عقليّه و نقليّه ؛ چه جاى اصلِ هستى او . و از اين ، ظاهر مىشود كه چنانچه امام مَعْرِفَة مَا فِيهِنَّ را به جاى معرفت هستىِ صانع عالَم گذاشته ، مَعْرِفَةِ مَا خَلْفَهُنَّ را به جاى معرفت علم و قدرت و ساير صفات او گذاشته . الشَّك : بى يقين بودن . و مراد اين جا خوددارى از حكم به چيزى است ، به سبب بىيقين بودن . فاء در فَلَعَلَّهُ براى بيان است . ضمير لَعَلَّهُ [ در هر ] دو جا راجع به مَا فِيهِنَّ است به اعتبار منظور و اسم لَعَلَّ است . هُوَ در اوّل ، خبر لَعَلَّ است و در دوم ، خبر لَيْسَ است و اسمش ضمير مستترِ راجع به مرجع ضمير لَعَلَّهُ است و جمله ، خبر لَعَلَّ است . و ذكر هُوَ به جاى « إيّاه » مبنى بر اين است كه هُوَ اين جا ضمير نيست ؛ بلكه از اسماى صانع است . پس مانند ساير اسماى ظاهره است ، مثل « يَا هُو ، يَا مَنْ لَيْسَ هُو إِلَّا هُو » « 1 » . مشارٌ اليهِ ذلِكَ ، شكّ است . و ذلِكَ اسم لَعَلَّ است و خبرش محذوف است به تقدير « وَ لَعَلَّ ذلِكَ حَالِي » . يعنى : پس وقتى كه فارغ شد امام عليه السلام از طواف ، آمد نزد او زنديق . پس نشست برابر امام عليه السلام و ما جمع بوديم نزد امام . پس امام عليه السلام گفت زنديق را كه : آيا مىدانى كه زمين را پايينى و بالايى هست ؟ گفت كه : آرى . گفت كه : پس آيا داخلِ پايين آن شدى ؟ گفت كه : نه . امام عليه السلام گفت كه : پس چه دليل ، دانا مىكند تو را كه چيست در پايين زمين ؟ گفت كه : نمىدانم ، مگر اين را كه من ظن دارم كه نيست در پايين زمين چيزى . امام گفت كه : پس آن ظن تو عجزى است كه به سبب ترك طلبِ تو يقين راست .

--> ( 1 ) . مكارم الأخلاق ، ص 346 ( ضمن دعاى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خصوص حاجات ) ؛ الأمان ، ص 83 ؛ بحارالأنوار ، ج 92 ، ص 158 ( به نقل از كتاب مكارم الأخلاق ) .